پاييز خواهد آمد و خاطرات دانشجويی را برگ برگ ورق خواهد زد و شما در اوج لبخندها به گذشته حسادت میکنید

سوز و سرمای نبودنت
تَرَک های لبانم را
عمیق کرده
اما
جای نگرانی نیست...
تو روزی برخواهی گشت
و با بوسه ای
مرهم لبانم می شوی...


برچسب‌ها: عشق پاییزی, بوسه
+ تاريخ چهارشنبه 26 شهریور1393ساعت 15 نويسنده سعید |

مکالمه بین زن ومرد:

مرد میگه: ماشاال له عزیزم خونه تمیز و مرتبه ان شاالله وايبر قطع شده؟
زن: نه والله شارژر گوشی رو گم کردم مجبور شدم خونه رو تمیز کنم تا پیداش کنم!

+ تاريخ دوشنبه 24 شهریور1393ساعت 19 نويسنده سعید |

بعضی ها مشخصه
.
.
.
.

.

.

.
.
.
.
.
.
.
.
بی شعوری رو کاملا آگاهانه انتخاب کردن :|
موافقید ؟

+ تاريخ دوشنبه 24 شهریور1393ساعت 19 نويسنده سعید |
یکی از بهترین روزای عمرم بود ، دوستان گفتند که عکس فقط از منظره ی ویلامون بذارم ، منم این کارو کردم ، جاتون واقعا خالی بود.


 

خاطرات دانشجویی - چادگان - تابستان 93


 

 

خاطرات دانشجویی - چادگان - تابستان 93

 


 

 

خاطرات دانشجویی - چادگان - تابستان 93


برچسب‌ها: خاطرات دانشجویی, چادگان, تابستان 93
+ تاريخ دوشنبه 17 شهریور1393ساعت 11 نويسنده سعید |
ما آدمها مثل مداد رنگی هستیم شاید رنگ مورد علاقه یکدیگر نباشیم اما روزی برای کامل کردن نقاشیمان دنبال هم خواهیم گشت!

برچسب‌ها: مدادرنگی, آدمها, نقاشی
+ تاريخ یکشنبه 16 شهریور1393ساعت 19 نويسنده سعید |
«حقیقت و واقعیت لزوما بر هم منطبق نیست .»


برچسب‌ها: سعید
+ تاريخ پنجشنبه 13 شهریور1393ساعت 12 نويسنده سعید |

“ميزی برای کار
کاری برای تخت
تختی برای خواب
خوابی برای جان
جانی برای مرگ
مرگی برای ياد
يادی برای سنگ

اين بود زندگی؟”


حسين پناهی
 

برچسب‌ها: حسین پناهی, زندگی, این بود زندگی
+ تاريخ یکشنبه 9 شهریور1393ساعت 13 نويسنده سعید |
به بعضیا باید گفت: وقتی می بینم و می شنوم با کیا میپری ، میفهمم دوران با من بودنت اوج پروازت بوده!!!


برچسب‌ها: دوران, اوج, پرواز
+ تاريخ سه شنبه 28 مرداد1393ساعت 23 نويسنده سعید |
دوستان جای همگی خالی ، جمعه این هفته با بهترین دوستام میریم اینجا:


برچسب‌ها: چادگان, ویلای چادگان
+ تاريخ دوشنبه 27 مرداد1393ساعت 19 نويسنده سعید |

تجربه هام بهم قصه داد تا مثل باد
استفاده کنم از این استعداد


چه نقشه ها که پشت سرم واسم می چینن
منم از اینکه فکرشون کوتاهه ماتم می گیرم


واسم مهم نیست من که پای کارم می شینم
ولی خیلی غم انگیزه وقتی دارم می بینم

 

گوش کن
خب ما سطحی ترین مشکلات رو عمیق می بینیم و
عمیق ترین مشکلاتمون رو سطحی می گیریم و


حال می کنیم وقتی همدیگه رو زخمی می بینیم و
قسطی حال میدیم و آخر همه رو نقدی می گیریم


وقتی می میریم چشما میشه ماتم و خون
ترفیع می گیریم و تازه میشیم آدم خوب

 


 

راستش بهم گفتن که تو این کارم وصیت کنم
ترجیحا می خوام که تمرکز رو مسیرم کنم


وصیت واسه من به معنای حرف آخره
که بعدش سکوتِ واسم سخته باورش


سکوتِ من و تو یعنی که دیگه ما
همین که هست رو قبول کنیم


بری تو لاکتو و صداتو بُکُشی
تو دل شهر و تموم کنی


چون که زندگی دشواره چشمات پُـر اشکه
2 شوار؟ چی بگم از 3 شوار گذشته


خنده داره ولی داخـلـش چه تـلخه
نتیجه اینه که سکوت تنها حاصلش یه زخمه


زخم کاری که مغزتو از درون پاشید
مهم اینه که هر جوری دوست داری همون باشی


من که تا چشم دور و بری هامو دور می بینم
با ذوق و شوق میشینم و یه کارتون می بینم


هنوز با گیر دادن های مادرم جون می گیرم
هنوز با دمپایی از سر کوچه نون می گیرم


هنوز تو اوج بلندی از همه خار ترم
هرچی پخته بشم باز از همه خام ترم


رئیس هم که بشم واسه وطن کارگرم
اینارو نوشتم که از این دنیا لآل نرم

 

آدما از هم چه دور میشن
سلام سرد هم به زور میگن
آدما از مرگ و خون میگن
با صد تا حسرت به گور میرن


برچسب‌ها: وصیت نامه, آدم های حسرتی
+ تاريخ دوشنبه 27 مرداد1393ساعت 19 نويسنده سعید |

زنده باد کوه صفه


برچسب‌ها: کوه صفه, لذت, شادی, دوستان خوبم, جمعه
+ تاريخ جمعه 24 مرداد1393ساعت 13 نويسنده سعید |

یه دوست واقعی مثل صبح میمونه

نمیشه تمام روز داشتش،

ولی مطمئن هستی که فردا

روز بعد

هفته ی بعد

سال بعد

و تا ابد هستش!


برچسب‌ها: دوست واقعی, دویت
+ تاريخ سه شنبه 21 مرداد1393ساعت 20 نويسنده سعید |

نترس از باختن ، تا ساختن دوباره راهی نیست!!!


برچسب‌ها: نترس, پیروزی
+ تاريخ سه شنبه 21 مرداد1393ساعت 14 نويسنده سعید |
با اینکه توی این چند هفته خیلی با دوستام میرفتیم کوه صفه ، اما امروز یه روز واقعا متفاوتی بود ، امروز معرکه بود ، جای همگی خالیه خالی .

کوه نوردی صبح جمعه واقعا لذت جداگانه ای داره که با هیچ اذتی برابری نمیکنه ، مخصوصا اینکه کوه خیلی شلوغه و انرژی آدمها به آدم میرسه، یه عکس از کوه صفه اصفهان گذاشتم. نظر نمیدینا!!!!

 


برچسب‌ها: کوه صفه, لذت, شادی, دوستان خوبم, جمعه
+ تاريخ جمعه 17 مرداد1393ساعت 11 نويسنده سعید |
زندگی چیز مسخره ایست

درست وقتی کار کردن با چاقو را تمام و کمال یاد میگیری

مست ترین دشمنت را با حرفه ای ترین تفنگ روبه رویت می گذارد

آنوقت تو می مانی و یک تن زخمی و خدایی که به داد سوال هایت نمی رسد

پیش خودت از تمام احتمال ها خط می خوری ...

که کجای دنیا سکه ای هست که اختیار شیر یا خطش به خوش تقدیری های توست

از آدم ها گله داری درست به همان شدت که حالشان را می پرسی

از تمام عکس های خانوادگی فرار می کنی .....

از تمام سکس های یک شبه ... که تا خود ِ صبح در تن ِ یکی از تنهایی/ دلت را بگیری

به دور ترین گوشه ی سقف خیره شوی ....

در خودت گریه کنی تا صدای خنده هایی که تحویل همخوابه ات میدهی بهم نریزد

به خودت میپیچی ....

زیر حمام تا میتوانی می مانی ....... تا نه صدای مادر گناه نکرده ات

نه نگاه پدر ریز بینت ... به آشفتگی هایت نیفتد ..............

کاش خدا ، همین اتاق یک تختخوابه را هم از تو نگیرد ....

همین آهنگ های مستعمل را ...همین تاریکیه چشم چران را

کاش دوباره باور نکنی ایستادن روی پاهای بی کسی ات / به تمام ِ شب نشینی ها شرف دارد

کاش دوباره از کافه ها نا امید نشوی که باز به کافه ها پناه ببری

تنها میزت را عقب تر انتخاب کنی ...

که پشتت به این همه قهقهه های بی خبر از تاریخ انقضائشان باشد

حالا تو طفره برو ... از تمام صفت هایت ....

دنیا یک راست میرود سر ِ اصل مطلبت .........

گرگی که خودش را گاز گرفته است

پاندایی که دنیا را سیاه سفید میبیند

نهنگی که از شدت ِ بی جزیرگی / محکوم به زندگیست

خرگوشی که از سقوط اشک هایش ، سریعتر می دود

.

.

.

زندگی چیز مسخره ایست ... دلت را بگیر و تا میتوانی بخند

دلت بگیرد و تا میخواهد گریه کند ....

آخرش جهان به پای اعتقاداتش پیر خواهد شد

فیلسوف ها در رختخوابشان خود را نقض خواهند کرد

شاعرها در معشوقه ای فرضی تر از همسرانشان می نویسند

و مقدار ِ درد ها ثابت است / تنها از شانه ای به شانه ی دیگری منتقل می شود

==>>

+ تاريخ پنجشنبه 16 مرداد1393ساعت 23 نويسنده سعید |
سلام

کل دوستان و فامیل و ...   از  دست این بازی آفتابه شب و روز ندارند!!! الان چند ماهه که همه در تلاشند تا به پایان برسونند ! اما تا تمام شد دیدیم که ماجرا تازه شروع شده! و آپدیت نرم افزار اومده و چند صفحه بهش اضافه شده.

خلاصه اینکه داستانی داریم!!

من توی این پست جواب همه ی مراحل بازی را در اختیارتون میذارم ، البته با آپدیت!!!

امیدوارم که لذت ببرید.

البته خواهش میکنم اول خودتون فکر کنید چون با فکر حل کردنش خیلی لذتش بیشتره.

 

1.    رنگین کمان
۲٫    دومینو
۳٫    پدال
۴٫    ستاره
۵٫    نیرنگ
۶٫    رباط
۷٫    پیچ گوشتی
۸٫    دست انداز
۹٫    فدات (دات انگلیسی به معنی نقطه است)
۱۰٫    آسمون (مون در انگلیسی به معنی ماه است – A در بازی کارت به معنی آس است)
۱۱٫    چاقو کش
۱۲٫    دارچین
۱۳٫    نقاط ضعف
۱۴٫    تاس کباب
۱۵٫    اتوبوس
۱۶٫    زخم زبان

 

....

 

جوابهای آفتابه را در ادامه مطلب کامل گذاشتم


برچسب‌ها: آفتابه, جواب, آپدیت, بازی, اندروید
ادامه مطلب
+ تاريخ سه شنبه 14 مرداد1393ساعت 11 نويسنده سعید |

از کجا بدانیم به چه کسی می‌توانیم اعتماد کنیم؟

   از اعتماد کردن به آدمهای خودمحور خودداری کنید.

این بزرگترین نشانه است که بفهمید کسی شایسته اعتماد شما هست یا نه. اگر فرد موردنظرتان آدم خودمحوری باشد، احتمال 99% وجود دارد که از اعتماد شما سو استفاده کند و شما تاوان اشتباهتان در اعتماد را باید بدهید. مگراینکه یاد بگیرند و تلاش کنند که خودخواه نباشند (که بسیار نادر است)، آنوقت شاید بتوانید به آنها اعتماد کنید. البته همه ما آدمیم و خیلی وقت‌ها خودخواه می‌شویم. منظورمان آندسته از افراد که تابحال زحمت فکر کردن به نیازهای دیگران را به خود نداده‌اند. اینها آدمهایی خودمحور و خودخواه هستند که هر کاری برای برآوردن نیازهای شخصی خودشان انجام می‌دهند. این می‌تواند شامل دروغ گفتند و خیانت به اعتماد دیگران هم شود.

دوست دارید بدانید از کجا باید بفهمید که به چه کسی می‌توانید اعتماد کنید؟

ادامه مطلب را از دست ندهید تا در اعتماد به دیگران اشتباه نکنید.


برچسب‌ها: اشتباه, اعتماد, مطلب, درس زندگی آدمها
ادامه مطلب
+ تاريخ دوشنبه 13 مرداد1393ساعت 11 نويسنده سعید |
روحت شاد آقا خسرو ، چقدر قشنگ گفتی :  هر خرابی رو میشه درست کرد جز ذات خراب !

 


برچسب‌ها: ذات خراب
+ تاريخ یکشنبه 12 مرداد1393ساعت 14 نويسنده سعید |

خیلی از آدمها را باید ببخشی

نه به خاطر اینکه اونها لایق بخشیده شدنند ! نه!!

فقط به خاطر اینکه تو لایق آرامش هستی


برچسب‌ها: بخشش آدمهای دورنگ, بخشیدن نامردان, نامرد, بی معرفت
+ تاريخ یکشنبه 12 مرداد1393ساعت 9 نويسنده سعید |

صبرت که تمام شد، نرو!

معرفت تازه از آن لحظه آغاز می شود


برچسب‌ها: معرفت, صبر, رفتن
+ تاريخ شنبه 11 مرداد1393ساعت 10 نويسنده سعید |